تبليغاتX
گلبرگ مغرور
زندگی هدیه خداست به تو طرز زندگی کردن تو هدیه توست به خدا

سخني با خدا

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زنده گي نکرده است تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود. پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد وبيراه گفت ،خدا سکوت کرد. جيغ کشيد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد. به پر و پاي فرشته ها و انسان پيچيد، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت:عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي تنها يک روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يک روز را زنده گي کن. لا به لاي هق هقش گفت:اما با يک روز ؟ با يک روز چه کار مي توان کرد ؟ خدا گفت:آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمي يابد ، هزار سال هم به کارش نمي آيد. و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زنده گي کن. او مات و مبهوت به زنده گي نگاه کرد که در گوي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند ، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زنده گي از لاي انگشتانش بريزد! قدري ايستاد بعد با خودش گفت:وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين يک روز چه فايده ايي دارد؟ بگذار اين مشت زنده گي را مصرف کنم آن وقت شروع به دويدن کرد، زنده گي را به سر و رويش پاشيد، زنده گي را نوشيد و زنده گي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند... او درآن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد ، زميني را مالک نشد ، مقامي را به دست نياورد اما، اما درهمان يک روز دست بر پوست درخت کشيد ، روي چمن خوابيد، کفش دوزکي را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنها که او را نمي شناختند سلام کرد و براي آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان يک روز زنده گي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند امروز او در گذشت ، کسي که هزار سال زيسته بود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 19:22  نویسنده مهتاب | 

می آیم و می گـریم در یـک شب بـارانی

وقتی که تو هم حتی این درد نمی دانی

در عمق نـگاه امشب جـز درد نمی گنجد

مانده است خوشی هایم در کیف دبستانی

لالایی بـاران را در گــوش دلــم خـوانـدنـد 

صبح است دمی بنشین ای دل دل طوفانی

می بـارد و می ریزد بـر پـهنک رخـسارم 

اشکی که نمی بینی رازی که نمی دانی

بـر سایـه ی دیـواری آویـختم از انـدوه

می ریخت فرو بر سر ویرانی و ویرانی

بـاران نـگاهـم را بــر آینه مـی بــارم

این کیست در آئینه تندیس پریشانی

شعرمن و شعرتو خون شیهه ی طوفانهاست

بـر دار و ببر مـارا دریـا تـو بــه مهمانی

در جاده به دنبالت می آیم و کوچت را

می بینم و می گریم در یک شب بارانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 14:33  نویسنده مهتاب | 

آه چه حالتی دارد! نه به وصف می­آید و نه  به فهم! دوست داشتن چه قدرتی دارد، در خویشاوندی و صمیمیت راستین چه نیروی معجزه گر خدایی نهفته است. چه لذتی است اینجا   در "خود را نادیده گرفتن " در "خود را لقمه لقمه کردن" و به دهان دوست دادن که بجود و  بجود و بجود و طعم و عصاره­اش را بمکد و تفاله­اش را بر خاک بریزد و این خود بهترین زندگی کردن است! و اینها و اینگونه نعمت­ها را همه از او دارم! من کی با این حالات آشنا بودم؟ کودک را، پدرش، مادرش می­زند و او به گریه می­افتد و از درد فریاد می­کشد، اما چه  می­کند؟ با چهره برافروخته و چشمانی سرخ و گونه­های خیس از اشک، خود را به دامن  مادرش یا پدرش، همان که آزارش داده است می­افکند.            

                                                                                      دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 4:43  نویسنده مهتاب | 
سلام دوستان عزیز

نماز روزه هاتون قبول باشه ما رو هم دعا کنید . از عزیزانی که نظر میدن هم ممنونم

                                   لطفا نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 23:44  نویسنده مهتاب | 

عید مبعث مبارک


از بعثت او جهان جوان شد ، گیتى چو بهشت جاودان شد ، این عید به اهل دین مبارک ، بر جمله مسلمین مبارک.

روزگاری بود میوه اش فتنه ، خوراکش مردار ، زندگی اش آلوده ، سایه های ترس شانه های بردگان را می لرزاند . تازیانه ستم ، عاطفه را از چهره ها می سترد . تاریکی ، در اعماق تن انسان زوزه می کشید و دخترکان بی گناه ، در خاک سرد زنده به گور می شدند . و در این هنگام بود که محمد (ص) بر چکاد کوه نور ایستاد و زمین در زیر پاهای او استوار گردید . بعثت رسول اکرم مبارک باد .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 12:32  نویسنده مهتاب | 
 

آیا سقفی بالای سرت هست؟

نانی برای خوردن

لباسی برای پوشیدن

و ساعتی برای خوابیدن داری؟آری

نامی برای خوانده شدن

کتابی برای آموختن

و دانشی برای یاد دادن داری؟آری

بدنی سلامت برای برداشتن سبد یک پیر زن.

سخنی برای شاد کردن یک کودک

دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟آری

لحظه ای برای حس کردن

قلبی برای دوست داشتن

و خدایی برای پرستیدن داری؟آری

پس خوشبختی بسیار خوشبخت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:22  نویسنده مهتاب | 

خدايا کفر نمي‌گويم،
پريشانم،

چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!
مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.

 

خداوندا!
اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي ‌تکه ناني

‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌
و شب آهسته و خسته
تهي‌ دست و زبان بسته
به سوي ‌خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

 

خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان

تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي
لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف‌تر

عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌
و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

 

خداوندا!
اگر روزي‌ بشر گردي‌
ز حال بندگانت با خبر گردي‌
پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.

خداوندا تو مسئولي.

 

خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

                                                                                    دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:18  نویسنده مهتاب | 

درگذرکاه زمانه خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی وشیرینی خود میگذرد

این فقط خاطره‌هاست كه چه شيرين وچه تلخ

دست ناخورده به جا مي‌ماند.


+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:17  نویسنده مهتاب | 

ياد گرفتم که عشق با تمام عظمتش 3-2 ماه بيشتر زنده نيست


ياد گرفتم که عشق يعني فاصله


و فاصله يعني 2 خط موازي که هيچگاه به هم نمي رسند


ياد گرفتم در عشق هيچکس به اندازه خودت وفادار نيست


و ياد گرفتم هر چه عاشق تري


تنهاتري

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:14  نویسنده مهتاب | 
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 4:37  نویسنده مهتاب | 

 

شب سرشاري بود

شب سرشاري بود.
رود از پاي صنوبرها، تا فراترها رفت.
دره مهتاب اندود، و چنان روشن كوه، كه خدا پيدا بود.

در بلندي‌ها، ما
دورها گم، سطح‌ها شسته، و نگاه از همه شب نازك‌تر.
دست‌هايت، ساقه سبز پيامي را مي‌داد به من
و سفالينه‌ انس، با نفس‌هايت آهسته ترك مي‌خورد
و تپش‌هامان مي‌ريخت به سنگ.
از شرابي ديرين، شن تابستان در رگ‌ها
و لعاب مهتاب، روي رفتارت.
تو شگرف، تو رها، و برازنده خاك.

فرصت سبز حيات، به هواي خنك كوهستان مي‌پيوست.
سايه‌ها برمي‌گشت.
و هنوز، در سر راه نسيم.
پونه‌هايي كه تكان مي‌خورد.
جذبه‌هايي كه به هم مي‌خورد.  

 سهراب سپهری

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 17:9  نویسنده مهتاب | 
روز مادر رو به همه ی مادرا به خصوص مادر عزیز خودم تبریک میگم

20050508.MothersDay

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 9:57  نویسنده مهتاب | 

بسم الله الرحمن الرحیم

و این آغاز انسان بود...

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.

انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا فرمود: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد، زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و  از باطل، از خطا و صواب، و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه...

و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دست هایش را گشود و خدا به او اختیار داد.

خدا فرمود: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداشِ به گزیدن توست. عقل و دل هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز زندگی انسان بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 10:41  نویسنده مهتاب | 

وقتی قرار است زندگی ادامه داشته باشد

انگار چاره ای نیست جز اینکه چشم های خیس

خود را با کف دستانم بپوشانم و باز هم

روی بالشی نرم به خواب بروم مهم نیست

خوابهای هولناک بسراغمان بیاید یا نه

حتی دیگر مهم نیست که ترنم باران خاطره هایمان

را طلایی کند مهم این است که باور کنیم

زندگی ادامه داردوزیر این گنبد کبود باید

دل را به فردا ها بسپاریم که شاید از راه برسند

و چند سبد آرامش به ما هدیه بدهند

مهم نیست که خوابهای هولناک بسراغمان بیاید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 8:31  نویسنده مهتاب | 
 

شب است و گیتی غرق در سیاهی

شب بلند است و سیاهی پایدار،ولی

باور به نور و روشنایی است،

که شام تیره ما را،از تاریکی می رهاند

و از دل شب های یلدا ،جشن مهر و روشنایی به،ارمغان می رساند

تیرگی هاتان در دل نور خاموش باد،

شب یلدا را به نور قرن ها قدمت جاری نگه داریم...

یلدا

 

شب یلدا رو به همه ایرانیان تیریک میگم

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 10:1  نویسنده مهتاب | 
                         

                                 عید سعید فطر بر همه مسلمانان جهان مبارک باد

                         

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 17:7  نویسنده مهتاب | 
میلاد امام حسن مجتبی را تبریک عرض میکنم

www.tebyan.net/image/banner/persian/1386/07/T_ImamHasan-86-07-02.jpg

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 16:57  نویسنده مهتاب | 

 از هیاهوی واژه ها خسته ام

من سکوت را از اوراق سپید آموختم

آیا سکوت، روشن ترین واژه ها نیست ؟؟؟

همیشه در تنهایی مرگ را مجسم دیده ام

آیا مرگ، آرام ترین واژه ها نیست ؟؟؟

تا چشم گشودم، از چشم زندگی افتادم

شبی ــ شاید امشب ــ زیر نور یک واژه خواهم نشست

و هم زمان در آخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 9:47  نویسنده مهتاب | 
فکر می کنید شما کدوم یکی هستید ..............؟ چهار نفر بودند که اسمشان این ها بود :‌ _ همه کس ، _ یک کسی ، _ هر کسی ، _ هیچ کس . کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار را به انجام می رساند . هر کسی می توانست این کار را بکند ،‌ اما هیچ کس این کار را نکرد . یک کسی عصبانی شد ، چرا که این کار ، کار همه کس بود ، اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را نخواهد کرد. سرانجام داستان این طوری تمام شد که هر کسی یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد . خوب حالا شما کدومشون هستین ؟! .... تا حالا فکر کردین ؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 18:51  نویسنده مهتاب | 
     وقتي به دنيا آمدم آنقدر جا خوردم که تا دو سال قدرت حرف زدن نداشتم!

یه فرشته!

 

وقتـی که تو آمـدی به دنیـا عـریان              جمعی به تو خندان و تو بودی همه گریان

کاری بکن ایدوست که وقت مردن              جمـعی به تو گریان و تو باشی همه خندان

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 1:48  نویسنده مهتاب | 

دلم از غصه شکسته نمیگم عشقه تو بسه

بسه دیگه از بهاری که گذشته اون که رفته برنگشته

صدام صدای موندنه لحظه ی از تو خوندنه این دله نا امیدم را به زندگی کشوندنه

خودت میخواستی که برات شعر و ترانه سر کنم از کوچه باغ آرزو به یاده تو گذر کنم

بیتو دلم میگیره پرنده ای اسیره اگه نیای سراغم بدون که خیلی دیره

خدا کنه خودم را کنار تو ببینم گلی که دوسش دارم به دسته تو بچینم

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 21:46  نویسنده مهتاب | 
خوشبختی این نیست که کی هستی یا چی داری خوشبختی فقط و فقط ان چیزی است که در فکرت میگذرد...............

میدونی وقتی که خدا داشت بدرقت میکرد بهت چی گفت؟                                                          

جایی که میری مردمی داره که میشکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم........

تو تنها نیستی تو کوله بارت عشق میذارم که بگذری.....

قلب میذارم که جا بدی............

اشک میدم که همراهیت کنه و مرگ که بدونی برمیگردی پیشم.........

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 10:9  نویسنده مهتاب | 

زندگي سخت نيست ما سختش ميکنيم عشق قشنگ نيست ما قشنگش ميکنيم دل ما تنگ نيست ما تنگش ميکنيم دل هيچکس سنگ نيست ما سنگش ميکنيم

 

سر قبر شخصي نوشته شده بود : کودک که بودم مي خواستم دنيا را تغيير بدهم وقتي بزرگتر شدم متوجه شدم که دنيا خيلي بزرگ است من بايد کشورم را تغيير بدم بعد ها کشورم را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اينک من در آستانه مرگ هستم مي فهمم که اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم

 

 

تا حالا فكر كردي كه چرا بعضي وقتها زمين ميخوريم؟ از بد شانسيمون نيست، طبيعت ميخواد به ما ياد بده كه چطور دوباره بلند بشيم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 12:6  نویسنده مهتاب | 
18 دليل محكم براي اينكه به مرد بودن خود افتخار كنيد:

01- هميشه از نام خانوادگي شما استفاده مي‌شود.
02- مدت زمان مكالمه‌ي تلفني شما حداكثر30 ثانيه است.
03- براي يك مسافرت يك هفته اي تنها يك ساك كوچك دستي نياز داريد.
04- در تمام شيشه هاي مربا و ترشي را خودتان باز مي‌كنيد.
05- دوستان شما توجهي به كاهش يا افزايش وزن شما ندارند.
06- جنسيت شما در موقع مصاحبه‌ي استخدام مطرح نيست.
07- لازم نيست كيفي پر از لوازم بي استفاده را همه جا به دنبالتان بكشيد.
08- ظرف مدت 10دقيقه مي‌توانيد حمام كنيد و براي رفتن به مهماني آماده شويد.
09- همكارانتان نمي‌توانند اشك شما را در بياورند.
10- اگر در 34 سالگي هنوز مجرديد، احدي به شما ايراد نمي‌گيرد.
11- رنگ اجزاء صورت شما در هر صورت طبيعي است.
12- با يك دسته گل مي‌توانيد بسياري از مشكلات احتمالي را حل كنيد.
13- وقتي مهمان به خانه‌ي شما مي‌آيد لازم نيست اتاق را مرتب كنيد.
14- بدون هديه مي‌توانيد به ديدن تمام اقوام و دوستانتان برويد.
15- مي‌توانيد آرزوي هر پست ومقامي را داشته باشيد.
16- حداقل بيست راه براي بازكردن در هر بطري نوشابه‌ي داخلي يا خارجي بلد هستيد.
17- ضرورتي ندارد روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشيد.
18- بالاخره روزي يك پيرمرد موفق خواهيد شد... و اگر خوب فكر كنيد مي بينيد كه صدها دليل محكم ديگر وجود دارد كه شما به مرد بودن خود افتخار كنيد.



18 دليل محكم براي اينكه به زن بودن خود افتخار كنيد:

01-  نام هر گل و زيبايي در طبيعت است را روي شما مي‌گذارند.
02- هنگامي كه رنگ پريده يا بيمار هستيد با كمي وسايل آرايش مي‌توانيد خود را زيباتر كنيد و هيچ كس هم از شما ايرادنمي‌گيرد( كاري كه بسياري از آقايان مد روز يواشكي انجام مي‌دهند(.
03- تمام شاعران ايران زمين در وصف گل روي شما هزاران شعر گفته و خط و خال و چشم و ابروي شما را ستوده اند.
04- مجبور نيستيد سر كار برويد و پول يك ماه كار و تلاشتان را برنج و گوشت و نخود و لوبيا بخريد.
05- به راحتي و با اعتماد به نفس هر وقت كه لازم بود گريه مي كنيد و غم و غصه هايتان را در دل جمع نمي كنيد تا سكته كنيد.
06- عمرتان بسيار طولاني است.
07- آنقدر حرف براي گفتن داريد كه هرگز كم نمي‌آوريد.
08- هميشه يك عالمه دوست و رفيق ناب داريد و كمتر گرفتار رفيق ناباب مي شويد.
09- هرگز در حمام خود را گربه شور نمي كنيد.
10- بزرگ شده ايد و كمتر براي طرفداري از تيم قرمز و آبي يا اين حزب و آن حزب جلز و ولز كرده و كركري مي خوانيد.
11- ريش و سبيل نداريد كه موقع آب خوردن قبل از خودتان سبيلتان آب بنوشد.
12- عشق و هنر ابداع شماست.
13- هميشه جوان تر از سنتان هستيد و هيچ كس نمي داند شما چند ساله ايد.
14- از سن 9سالگي به بلوغ عقلي و جسمي مي‌رسيد و حالاحالاها بايد بدوند تا به پاي شما برسند!.
15- بهشت زير پاي شماست.
16- اگر موهايتان مرتب نبود يا وقت براي مرتب كردنشان نداشتيد، با سركردن يك روسري قضيه حل است.
17- هميشه در كيفتان آينه داريد و موقعي كه در سلف سرويس دانشگاه قورمه سبزي مي‌خوريد يك دانه لوبيا لابه لاي سبيلتان جا خوش نمي كند.
18- هميشه تميز ونظيف و خوشبو هستيد … و اگر خوب فكر كنيد مي بينيد كه صدها دليل محكم ديگر وجود دارد كه شما به زن بودن خود افتخار كنيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 9:45  نویسنده مهتاب | 
 

آی آدمها

که بر ساحل نشسته شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد می سپارد جان

یک نفر دارد که دایم دست و پای میزند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید

آن زمان که مست هستید از خیال دست یازیدن به دشمن

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتید دست ناتوانی را  

دوستان عزیز نظرتان در مورد این عکس چیست ؟                                                            

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 19:52  نویسنده مهتاب | 




سال نو رو به همه ی مردم به خصوص دوستان خوبم تبریک عرض می کنم و امیدوارم سال خوبی توام با موفقیت را داشته باشیدو اینکه اگر خدا بخواهد سال ظهور آقا امام زمان باشد

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 8:56  نویسنده مهتاب | 

می پرسند که چرا دوستت دارم؟

سوال بیخودی است!!!

باید میپرسیدند که چرا نفس میکشم؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 15:21  نویسنده مهتاب | 
به او گفتم:

 مرا دوست داری؟

گفت : بله

گفتم مثلا چقدر؟

گفت: به اندازه ی ستاره های آسمون

به آسمان نگاه کردم و دیدم آسمان ابریست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 15:11  نویسنده مهتاب | 
                                                  دوستان عزیز

شهادت امام حسین سرور شهیدان را به شماو همه ی شیعیان تسلیت عرض می کنم

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 15:10  نویسنده مهتاب | 

سعی خودت رو بکن حتما موفق میشی

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 15:50  نویسنده مهتاب |